تبليغاتX
سرزمین آرزوها
سرزمین آرزوها



عشق و دیوونگی

یک روز عشق و دیوونگی و محبت و فضولی داشتن قایم موشک بازی می کردن ...

تا نوبت به دیوونگی رسید ، دیوونگی همه رو پیدا کرد ، اما هرچی گشت اثری از عشق نبود ...

فضولی متوجه شد که عشق پشت یک بوته ی گل سرخ قایم شده و دیوونگی رو خبر کرد ...

دیوونگی یک خار بزرگ برداشت و در بوته ی گل سرخ فرو کرد ...

صدای فریاد عشق بلند شد ...

وقتی همه به سراغش رفتند دیدند چشمانش کور شده است...

دیوونگی که خودش را مقصر می دونست تصمیم گرفت همیشه عشق را همراهی کنه...

پس یادمون باشه ...

وقتی که عشق به سراغه کسی می ره ، دیوونه عشق بودن هم همیشه در کنارشه   

 

یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387  توسط ساناز  |

 

غروب آفتاب

بی هیچ نظاره گری ، نظاره گر غروبی آفتاب آفتابی ترین روزگار خود هستم

چه گونه خاموش باشم               دوستت دارم          نه امروز ، نه فردا

تا زندگی در جوبیار خشک روزگار جاریست ، تا روزی که خشکی این جوبیار را اشک های من پر آب کند آن روز دوستت خواهم داشت بیش از گذشته

نور دلیل تاریکی بود و سکوت دلیل خلوت

تنها عشق بی دلیل بود که تو دلیل آن شدی

 

 

یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387  توسط ساناز  |

 

چشمانت را برای زندگی می خواهم

اسمت را برای دلخوشی می خوانم

دلت را برای عاشقی می خواهم

صدایت را برای شادابی می شنوم

دستت را برای نوازش

و پایت را برای همراهی می خواهم

عطرت را برای مستی می بویم

خیالت را برای پرواز می خواهم

و خودت را نیز برای پرستش

یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387  توسط ساناز  |

 

مزه عشق

شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند ...

فرشته پری به شاعر داد و شاعر شعری به فرشته ...

شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهايش بوی آسمان گرفت ...

فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت ...

خدا گفت :

ديگر تمام شد ... ديگر زندگی برای هردوتان دشوار می شود...

زيرا شاعری که بوی آسمان را بشنود ، زمين برايش کوچک است ... و

فرشته ای که مزه عشق را بچشد ، آسمان برايش کوچک

یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387  توسط ساناز  |

 

دوستت دارم

دوست داشتنت را دیگر ابدی می دانم با خودم می جنگم که بگویم دوستت دارم تنازع برای هستی ؛ تنازع برای عشق ؛ تنازع برای تو با فاصله ی که بین من و توست درستیزم که به گوش تو برسانم دوستت دارم دیوار بلندتر از قد فریاد من است همچنان تقلا می کنم برای یک عشق ، تو عشقم باش و در اعماق سکوتم طنین خوش صدای دوستت دارم را گوش کن .

به احساسات نیمه جانم جانی دوباره ده . بی مهابا دوستت دارم را فریاد می زنم ، در هوا داد می زنم که همه دریابند محبت باقی ست ...  

 

یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387  توسط ساناز  |

 

30 گام دوست یابی

 

1-     با هدایای کوچک و ارزنده دوستانتان را هیجان زده و غافل گیر کنید.

2-  وقتی با دوستانتان به طور جدی صحبت می کنید، پس از پایان سخنانتان، او را در آغوش بگیر و طوری که برای مدتی حس کنید که با هم یکی شده اید.

3-     وفاداری و احترام در دوستی یکی از نشانه های هوش مندی است.

4-     گاهی برای دوستانتان روی پیام گیر تلفن، پیام دوستانه ای بگذارید.

5-     به کسی اجازه ندهید در مورد دوستانتان تعیین تکلیف بکند.

6-  به بچه هایتان اجازه ندهید که که به شما به گویند با چه کسی می توانید دوست باشید و با چه کسی نمی توانید این زندگی شماست و لازم است خودتان تصمیم بگیرید.

7-  به بچه هایتان کمک کنید تا بتوانند با دوستانتان ارتباط خوبی برقرار کنند و هم چنین به آن ها اطمینان بدهید که دوست های شما آن ها را خیلی دوست دارند.

8-     به دنبال دوستی بگردید که پس از هر شکست باز هم بتواند سرش را صاف نگه دارد.

9-     حتی اگر در کنار دوستان خوبتان از موضوعی خیلی عصبانی شده اید، باز هم از کوره در نروید.

10-  برای اینکه نسبت به یکدیگر علاقه و محبت بیشتر احساس کنید، با هم رازهای کوچکی داشته باشید.

11- در زمان گرفتاری که همه به کمک احتیاج دارند، پشت دوستانتان را خالی نکنید.

12- یکی از نشانه های آین که رابطه شما به خوبی در حال پیشرفت است این است که دوستانتان بدون هیچ رقیبی و تنها برای شنیدن صدایتان با شما تماس می گیرند.

13-  سعی کنید همه کسانی که با شما دوست هستند در یک رده سنی نباشند.

14- اگر دوستتان به شما اجازه می دهد که وسایل مورد علاقه اش را فرض بگیرید بدانید که خیلی دوستتان دارد.

15- اگر یکی از دوستانتان تنها به خودش و نیازهای خودش می اندیشد او را ترک کنید.

16- از دوستانتان انتظار نداشته باشید علم غیب داشته باشند و خود به خود از آن چه شمامی خواهید با خبر شوند.

17- اگر دوستی با شما صادق نیست و در کنارش احساس امنیت نمی کنید او را کنار بگذارید

18- وقتی یکی از دوستانتان به سراغتان می آید تا اخبار خوب و مثبت زندگی اش را با شما تقسیم کند با نگاهی مشتاق و لبخندی شیرین از او استقبال کنید.

19- در دیدار اول با یک دوست تازه زیاد پر حرفی نکنید، کسی دلش نمی خواهد داستان کامل زندگی شما را بشنود.

20-  اگر کسی که به تازگی با او دوست شده اید درباره زندگی شما چیزی نمی پرسد و فقط درباره خودش صحبت می کند دوست دیگری پیدا کنید.

21-  وقتی با دوستانتان شوخی می کنید : زمان خاتمه دادن به شوخی را هم در نظر داشته باشید ، اگر نمی خواهید در پایان به غیر از خنده اتفاق دیگری بین شما رخ دهد.

22-  اگر شخص مورد علاقه تان ادعا می کند که در برقراری روابط طولانی مدت موفق نیست ، کسی را بیابید که موفق باشد.

23-  به نقاط ضعف دوستانتان پی ببرید ولی زمانی که بین شما مشکلی پیش می آید روی آنها انگشت نگذارید.

24- هرگز به خاطر اینکه شخصیت دوستانتان را بالا ببرید شخصیت خودتان را خرد نکنید.

25-  وقتی دوستانتان ازدواج می کنند دوستیاتان را با آنان قطع نکنید.

26-  دوستانتان را به خاطر یک اشتباه تنبیه نکنید و آن اشتباه را به عنوان یک تجربه به گوشزد کنید.

27-  اعتماد یکی از مهمترین عوامل پیوند میان دو دوست است.

28- از دوستتان بهانه های بنی اسرائیلی نگیرید و هرگز به دوستتان قولی ندهید که از عهده اش بر نمی آیید.

29-  یک ارتباط دوستانه خوب، عشق، امنیت و آرامش به همراه می آورد.

30- اگر ایرادی در اخلاق یک دوست می بینید با خوشایند ترین شکل ممکن آن موضوع را به او بگویید.

 

جمعه هشتم شهریور 1387  توسط ساناز  |

 

به نام تک نوازنده گیتار عشق در کلبه های غم

حالا می خواهم بگم از خودم و تو

تو مثل یک حادثه شیرین توی تقویم قلبم رقم خوردی تو مثل یک اتفاق قشنگ اومدی و با آمدنت به زندگی من شادی خاصی بخشیدی تو یک تکیه گاه محکم برای دردهای عاشقانه قلبم بودی تو همون بودی که در رویاهای عاشقانه من درخشیدی تو همون فرهادی بودی که همیشه آرزو داشتم شیرین رو با قلبش دوست داشته باشد اما افسوس ...

چه زیبا بود لحظه خندیدن تو و چه دردناک بود لحظه گریستن تو ، تو همونی بودی که ادعا می کرد  نگاهش سرشار از عشق و صفاست اما دروغی بیش نبود.

حالا بذار از خودم بگم کسی که همیشه به یاد تو ، با عشق تو نفس می کشید و دل به عشقش داده بود اما افسوس به کدامین برگ درخت بنگارم که با من باشی چرا که بی تو عصاره وجودم تنها قطره ای ارزش نداشت آری به روی برگ پاییزی درخت عشق می نگارم شاید وقتی برگ های پاییزی در گذر باد پیام مرا به تو می رساند که وجودم را پر از گرمی محبت کردی و مرا در این بادی بی انتهای زندگانی عشق تنها گذاشتی ولی افسوس که تو هیچ وقت عشق رو باور و درک نکردی عشق رو بازیچه قرار دادی بازیچه زندگیت آره اینو بدون زندگی بدون عشق معنی نداره امیدوارم در هرجای زندگی هستی با هرکسی هستی زندگی با عشق رو یادت بده وگرنه خودتو تو زندگی پیدا نمی کنی . اما من............. ماندم تنهای تنها با غم تو

 

شنبه بیست و دوم تیر 1387  توسط ساناز  |

 

عشق چیست ؟

عشق همسفر روشنی خلوت قلب عاشق هاست

عشق        صدای فاصله هاست

صدای فاصله هایی که غرق ابهامند

نه صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند و با دیدن هیچی می شوند کدر

و عاشق          و عاشق همیشه تنهاست

در جایی گفتی که من دچار آن رگ پنهانم در رنگهای غم گرفته

دچار یعنی چی ؟           دچار یعنی عاشق

دچار باید بود می دونی چرا

بخاطر زمزمه حیرت میان دو قلب عاشق حرام خواهد شد.

 

شنبه بیست و دوم تیر 1387  توسط ساناز  |

 

اشک فانوس :

چشم من فانوس است

آویخته از سقف غم

و چنان شعله بسی اشک در چشم ترم می سوزد

آری ....

شب تنهایی من بی سو است

و دلم منتظر است که تو شاید یک روز در این غمکده را بگشاید

باغ را شاید

رویش یک گل سرخ

طپش های دل بلبل ست

یا افتادن برگی زرد از تن خشک درخت

و زمین شاید

با نسیم خوش یک صبح بهاری

دیده از خطب زمستانی خود بگشاید

اما ................................ اما !

دل این سنگ صبور

که در افتاده با امواج دریا

ورقه عشق در این ابرهای غم در آسمان

دست طوفانی داد

شیشه قلب را می شکند

و دلم منتظر است که تو شاید یک روز درِ این غمکده را بگشایی

 

 

شنبه بیست و دوم تیر 1387  توسط ساناز  |

 

 

یادم نکرد روزگار

در جوانی ناله کردم هیچ کس یادم نکرد

                                  در قفس جان دادم و صیاد آزادم نکرد

                                                 سیلی روزگار چنان سیرم نمود از زندگی

                                                                آرزوی مرگ کردم مرگ هم یادم کرد

 

 

وصله تن

 چه می شد فکر ماندن بودی ای عشق

برایم وصله تن بودی ای عشق

در این دنیا که چیزی سهم من نیست

چه می شد قسمت من بودی ای عشق

 

قلب من

قلب من نامه ی آسمان هاست             

مدفن آرزوهاست و جانها

ظاهرش خنده های زمانی

باطن آن سرشک نهان هاست.

چون رها دامش

چون گریزم

یکشنبه شانزدهم تیر 1387  توسط ساناز  |

 

دوستی گلدانيست

که نشسته است در ايوان سحر

و رشد کرده در او تازه گلی

چهار فصلش سرسبز

آشتی شاخة اوست

دوستی گلدانيست

که رشد کرده در او تازه گلی

بر لب هر برگش

نقشی از خنده شيرين بهار

از طراوت سرشار

بشکند روزی اگر ساقه ای از اين گل سرخ

دل ما می شکند

دوستی می ميرد

آشتی می رود از خانه ما

می شود پای خزان

باز به کاشانه ما

 

یکشنبه شانزدهم تیر 1387  توسط ساناز  |

 

آسمان صاف و شب آرام

           بخت خندان و زمان رام

                            خوشة ماه فرو ريخته در آب

                                                  شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

                همه دل داده به آواز شب آهنگ

                                             اشکی از شاخه فرو ريخت

                                                       مرغ شب نالة سردی زد و به گريخت

اشک در چشم تو لرزيد

                    ماه بر عشق تو خنديد

                                  يادم آمد که جوابی از تو نشنيدم

                                                              پای در دامن اندوه کشيدم

نگُسَستَم

نرميدم

رفت در ظلمت غم آن شب و شب های دگر هم

                                  نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

                                                               نکنی ديگر از آن کوچه گذر هم

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

 

یکشنبه شانزدهم تیر 1387  توسط ساناز  |

 

دل تنگم

چون مرثیه نگفته ای دل تنگم

                     چون کنج زر نهفته ای دل تنگم

                                       بر شاخه مهربانیت از تب عشق

                                                              چون غنچه نا شکفته ای دل تنگم

شنبه پانزدهم تیر 1387  توسط ساناز  |

 

گول زدن

گول زدنخودمو گول می زدم توی دورنگی

                                نمی خواستم ببينم اون دل سنگی رو

می ديدم داشتی يواش يواش می رفتی

                                اما می خواستم خوش باشی تو زندگی

هی می گفتم دل خوش فردا می مونم

                                    واسه خوندن تو بودی تنها بهونم 

هی می گفتم همه حرف ها خياله

                                   همه اين حرف ها يه شوخيه می دونم

تو چشات برقی نبود مثل گذشته

                                     تازه فهميدم از اين حرفا گذشته

من همونيم که بودم

                  اما تو داری عوض می شی

شنبه پانزدهم تیر 1387  توسط ساناز  |

 

قدر دونستن

تا دروغ نباشه قدر راستی رو نمی دونيم ، تا بی وفايی نباشه قدر دوستی رو    نمی دونيم ، تا دورنگی نباشه قدر رنگ خودمون رو نمی دونيم . تا با هميم قدر هم نمی دونيم . تا تنهاييم قدر تنهايی رو نمی دونيم . تا حرف می زنيم معجزه سکوت فراموش می کنيم . وقتی ساکتيم فکر می کنن حرفی نداريم . وقتی تو فکرت تنهايی انگار هيچکی نيست .

وقتی به هزار رنگی يکرنگی رو قبول نمی کنی ، وقتی يکرنگی هزار رنگ می بيننت. وقتی خودتی تازه قشنگ می شی قشنگ تر از زشت . خود خود خود خودت باش چون همه همونجور نيستن که می بينی شايد اونا هم خود خود خود خودشون باشن .   

 

چقدر قدر همو می دونن مگه نه (با خنده)

 

دوشنبه دهم تیر 1387  توسط ساناز  |